|
ما زبا لائيم و بالا مي رويم

با كمال تاسف و تاثر باخبر شديم استاد ارجمند جناب آقاي دكتر حافظ نيا به سوگ مادر بزرگوار خود نشسته است. به نمايندگي ازطرف اساتيد و دانشجويان گروه جغرافياي دانشگاه فردوسي مشهد اين ضايعه عظيم را خدمت جناب آقاي دكتر حافظ نيا ، خانواده بزرگوار و بستگان محترم ايشان تسليت عرض نموده از درگاه رحمان بي همتا براي آن بانوي مكّرمه و متقي آمرزش و علّو درجات و براي بازماندگان عزيز صبر و اجر مسئلت مي نماييم.
اي واي مادرم :
آهسته باز از بغل پله ها گذشت در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه او مرده است و باز پرستار حال ماست در زندگي ما همه جا وول ميخورد هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست در ختم خويش هم بسر كار خويش بود بيچاره مادرم
................................................ او مرد و در كنار پدر زیر خاك رفت اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود بسیار تسلیت كه به ما عرضه داشتند لطف شما زیاد اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت : این حرفها برای تو مادر نمی شود
پس اين كه بود ؟ ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد ليوان آب از بغل من كنار زد ، در نصفه هاي شب . يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب نزديكهاي صبح او زير پاي من اينجا نشسته بود آهسته با خدا ، راز و نياز داشت نه ، او نمرده است .
.............................................. آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد او هم جواب داد يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه معلوم شد كه مادر از دست رفتني است اما پدر بغرفه باغي نشسته بود شايد كه جان او بجهان بلند برد آنجا كه زندگي ، ستم و درد و رنج نيست اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او اما خلاص ميشود از سرنوشت من مادر بخواب ، خوش منزل مباركت .
..................................... آينده بود و قصه بي مادري من ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ من ميدويدم از وسط قبرها برون او بود و سر بناله برآورده از مغاك خود را بضعف از پي من باز ميكشيد ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش چشمان نيمه باز : از من جدا مشو ميآمديم و كله من گيج و منگ بود انگار جيوه در دل من آب ميكنند پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم خاموش و خوفناك همه ميگريختند ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد : تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟ تنها نميگذارمت اي بينوا پسر ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه اما خيال بود
نه او نمرده است كانون مهر و ماه مگر می شود خموش
هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق
|